با نام خدا شروع میکنم که هر کاری با نام او شروع نشود ابتر است.
مثل خیلی از جوونای این مرزوبوم که حضورسبزشون واسه این کشور مایه فخر ومباهات محسوب میشه تو اینترنت پدیده ایی که یکی از دستاوردهای مهم بعد ازانقلاب وهشت سال جنگ تحمیلی گشت وگذارمیزدم و ازهر وبلاگی وسایتی که در سرراه خودم میدیدم پندی ونکته ایی به معرفت و آگاهیم میافزودم وبرگ سبزی توشه ی راه زندگیم وآخرتم انبار میکردم و باز مثل سنت نسل در نسلم نظری من باب ادب در کامنتدونی ها به عاریه میگذاشتم. مدت ها وضع به همین منوال گذشت غافل از گردش ایام سگ صفت هزار چهره رمال پتیاره اجنبی.
بعد از یه مدت دیدم ای دل غافل همه با هم یا اکثر قریب به اتفاق جوونای غیور این ببرزمین که الان تبیپ گربه میزنه آستین همت رو بلا زدند شال قدرت رو به کمر بستند و تصمیم به زنده کردن آیین و ادبیات کهن ایران زمین کردن و با اقتدار تمام در عرصه شاعری گام برداشتند حتی محکمتر از گام های استکبار جهانی ناگفته نماند شعر و شاعری از دیرباز بین جوانان ما مرسوم بوده وهست حال چی شد که اکثر قریب به اتفاق جوانمردان میهن پرست پا تو عرصه شاعری گذاشتند خودش یه تکه از حلقه گم شده داروینه.
خب منم بیکار نشستم و این شعرای عزیز رو به سه دسته تقسیم بندی کردم البته این تقسیم بندی فقط یه دسته بندی از روی ظاهره
و با توجه به ویژگیهای بارز نهفته در آن بوده هرچند که ادیبان این هنر در طول تاریخ داد و فغان سر دادند که نباید به تفکیک هنرمخصوصا شعر وشاعریپرداخت ولی من این کار زشت رو مرتکب شدم واز همه صاحب نظران گرانقدری که در این عرصه فعالیت دارند عاجزانه بخاطر گناه نابخشودنی که در بادیه شعرو شاعری مرتکب شدم طلب عفو و از خداوند منان طلب استغفار و مرحمت دارم.
دسته اول
: به اکثر وبلاگ ها که میرفتم و هنوزم میرم با اشعاری روبرو میشیم که تهی از قافیه و آهنگ وزن و .......اصلا همه اینا به درک نه اسم درست حسابی دارند که من برای مثال و با اجازه از صاحب اثر به گفتن همین یک نام از یک منظومه بلند اکتفا میکنم "یک سینه و دو پستان" که آدم نمیدونه با دیدن این اسم باید چیکار کنه سرخ بشه یا بخنده بعدش هم وقتی اسم شعرو به چالش میکشی مورد غضب شاعر واقع میشی ودر جوابت با سینه ستپر و باد کرده و خنده ایی مصنوعی که خبراز غروری کاذب میده پاسخ میده منظور من از سینه معرفت بوده واز پستان هم میوه معرفت یا همون عرفان خب بدبخت هم حق داره اومده یه حرکت نوین در صنعت شعر انجام بده هرچند نمیدونم این افراد چرا همیشه یه سری طرفدار مخصوص به خودشونو دارند ولی یکی نیست بهش بگه آخه بدبخت اگه تو عرفان و ببینی فر میخوری و دست نیازرو به ملکوت بلند میکنی که ای کاش خدا از روی زمین ورت داره و یا لااقل میوهای معرفتو خشک کنهولی درعین حال یه حس شادی بی حد ته قلبت فریاد میزنه از اینکه طرف نیومده اجزای آلت دستگاه تناسلی رو به عنوان معرفت و معنویت و عشق وعاشقی بکار ببره که اگه این کارو میکرد خدا باید به فریاد میرسید.
مخلص کلام این شعرای خسته تن شعرای گرانقدر ایران زمین رو زیرانبوهی از خاک میلرزونن و فریاد خدا خدا گفتنشون به گوش میرسه که از درگاه خداوند منان تقاضای بخشش دارند که چراچنین بلایی سر شعرپارسی اومده .
دسته دوم
:انسانهایی شریف ومحترم که از رفتن به وبلاگ و سایت هاشون نهایت استفاده رو میبرم افرادی چیره دست وهنرمند که الحق والانصاف با سرودن قصاید وغزل و قطعه و رباعیه و دیگر صنایع شعری که امروزه کمتر مورد توجه قرار میگیرد در زمره بهترین شعرای قرن حاضرقرار گرفتند وباز به نظر شخصی من یه جورایی انگار شاعر بدنیا اومدن و تشعشعات قافیه وردیف و دیگر صنایع ادبی ازشون میباره البته هرچند این عالیجنابان گرانقدر نمیتوانند جای خالی شعرای بنام ایران زمین رو مثل حافظ و سعدی خیام و مولوی خاقانی و دیگر شعرای بنام پر کنند ولی لااقل یاد وخاطرشون زنده نگه میدارند و شایدم گاهی اوقات باعث بشه یه نگاه کوچولو به اشعار شعرای گرانقدرمون بندازیم وبه ایرانی بودنمون ببالیم که هموطن هایی عظیم الشان و عظیم القدری مانند آنها داشتیم هرچند در اون زمان ها شعرای درباری این در گرانبها رو مورد کم لطفی قرار دادند واز آن در جهت اهداف مادی استفاده کردند وموجب برافروخته شدن خشم افرادی مثل ناصرخسرو قبادیانی شدند که داد سخن را در طول تاریخ پراکنده کرد که حیف در پارسی که پای این خوکان ریخته شود ویا جمله ایی نظیر این . وباز من این کار شعرای درباری را نه نفی و نه تایید میکنم و قضاوت پیرامون حرکت این بزرگان درباری را بر گرده خوانندگان عزیز قرار میدهم.دسته سوم
:افرادی زبده و زیرک و تیز نظر که با شرایط اجتماعی حاضر خودشونو وفق دادن و در سرودن غزل وقصیده از زبان عامیانه واسه مردم عامیانه استفاده میکنند که گاهی اوقات وحشتناک جواب داده. و وقتی هم زبان به اعتراض باز میکنند از نوعی طنز تلخ بهره برده اند که واقعا روی مردم عادی تاثیر بسزایی داشته.این دسته از افراد بالاخره جایگاه اصلی خودشونو پیدا میکنند ویا شایدم تا حالا پیدا کرده اند به قول شاعر:"
حرفی که از دل برآید بر دل نشیند".ستون پنجم
:افرادی که جامه زیرکی وصله دار بر تن نحیف نادانشون کردن وبا تغییراتی جزیی یا کلی در یک شعر از یه شاعر بینام و یا بنام با کمال تواضع و فروتنی اثر فاخر شخص شخیصی رو به نام مبارک خودشون در وبلاگاشون تثبیت میکنند وافرادی که شم شاعری ندارند انگشت حیرت به دهن میگیرند ومثل شتر حرف های طرفو نشخوار میکنند ومثل اسب سر تکون میدند وبه تمجدید از شاعر بی مایه میپردازند که بنظرم این کار دورازادب میباشد اگرچه نسل اینچنین آدمایی رو به انقراض ولی تا انقراض کامل راهی بس طولانی در پیش است. کلام من : در آخرنیز باید اذعان کنم که این نقد آن دسته از عزیزانی که درقالب شعر نو فعالیت میکنند ویا درد دلاشونو در قالب شعر بیان میکنند شامل نمیشود هر چند بر این نقد ایراداتی وارد است ولی من تا آنجا که امکان داشت سعی کردم حق مطلب رو ادا کنم.
معلم پای تخت داد میزد
صورتش از خشم گلگون بود .
و دستانش بزیر پوششی از گرد پنهان بود ,
ولی آن ته کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم میکردند.
دلم میسوخت بحال او که بی خود های هوی میکرد.
وبا آن شور تساوی ها چیزی را نشان میداد.
با خطی روشن بر روی تخته تاریک که
از ظلمت چو قلب ظالمان تاریک و غمگین بود.
تساوی را نوشت و بانگ برآورد.
که یک با یک برابر است
که یک با یک برابر است...
بناگه از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یکنفر باید بپا خیزد همیشه یکنفر باید...
به آرامی سخن سرداد ! این تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد با بهت معلم مات بر جا ماند و او می گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز هم یک با یک برابر بود؟!
سکوت موحشی و سوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری و او با پوزخندی گفت نه و باز هم گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زوری و زری میداشت با لا بود و آنکه قلب پاک و دستی فاقد زر پست تر بود
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خوران از کجا آماده میگردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد.
یک اگر با یک برابر می بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد
یا که زیر ضربت شلاق له میشد
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد
یا چه کس رادمردان را فنا میکرد
و سکوت بود سکوت ...
در این هنگام معلم ناله آسا گفت
در چزوه های خویش بنویسید
که یک با یک برابر نیست
یک با یک برابر نیست هرگز ...هرگز
شاعر آزاده ایی معاصر
سرگذشت هروزه ی رفتن به دانشگاه در روزای 5شنبه
attention attention
هرگونه شباهت در نام اشخاص چه حقیقی یا حقوقی اتفاقی بوده و هیچ قصد و غرضی در کار نبوده است.
صبح زود خیلی زود منظورم اون موقعی که حتی مامورای شهرداری هم تو کوچه ها نیستند بزور زنگ ساعت و پارچ آب از جات بلند میشی و ناشتا نخورده چون فکر نیکنم کسی اون موقع صبح اشتها داشته باشه لباس میپوشی و از خونه میزنی بیرون کوچه خلوت یه نگاه به اسمون میندازی میبینی ستاره ها دارن بهت چشمک میزنند اخ میسوزی تنها صدایی که میشنوی صدای گربه هاست که معلوم نیست چی کار دارن میکنند که باید اون همه سروصدا کنند؟ . میری سر کوچه مثل عقب موندهای ذهنی با خودت ور میری که گرم بمونیو مثل سگ نلرزی خلاصه پس از کلی دعا ونذرونیاز یه ماشن گذری که اونم معلوم نیست چی میخواد اون وقت صبح میادو تورو میرسونه وبعد یه مسافتی رو پیاده میری تا میرسی ترمینال بعد یه نگاه به ساعتت میکنیو با تکون دادن سرت از زمانبندیت واسه رسیدن به ترمینال به خودت میبالی میری تو ترمینال وقتی صف مربوط به دانشگاه رو میبینی که پیام نوریا هم ا وایسادندو تعدادشون کم نیست از خودبیخود میشی یه حس توصیف نکردنی بهت دست میده که ته اعماق وجودتو میگیره .اولین کلمه ی که به مغزت خطور میکنه احتمال اینه : ااااااااااااه یا یه فحش خارمادر.
اینجا دو احتمال وجود داره :
احتمال اول :از اونجا که حس تو صف وایسادنو نداری و وضع مالیتم بد نیست میری مثل جنتلمنا سوار ماشین های خطی میشی که هم ظاهر مناسبی دارن هم سرعت خوبی دارن البته پولشونم بد نیست و فوق ما وقع...البته از اونایی که چندتا خشتک از من و شما بیشتر پاره کردن و تو این راه پیر شدن بپرسید میگن که این راهش نیست من چراشو نمیدونم اگه شما فهمیدید به ماهم بگید.
احتمال دوم: مثل ادمای متشخص میری ته صف که حدودا یه 30 ثانیه طول میکشه تا برسی تهش بعد چند دقیقه حس دوم بهت دست میده که دیگه صف دراز نمیشه ولی داره کلفت میشه تو هم هنوز مثل یه ادم با شخصیت تو صف وایسادی و از جات تکون نمیخوری یه نگاه میندازی پشت سرت میبینی یه چندتا افغانی با گونی وساک که معلوم نیست توش چیه مثل تو با شخصیت وایسادن ولی بعد چند لحطه اوناهم میرن جلوی صف تو هم چون حس کنجکاوید گل کرده میری سر صفو میبینی و باز این کلمه رو میگی: اااااه یه اوربیتال یا بهتر بگم یه شبه صف درست شده تقریبا دو برابر اونایی که تو صف وایسادند اونجا وایسادند. حالا چرا اون ادما با این اوضاع وصف شده هنوز تو صف هستند کسی نمیدونه جز کسی که اون بالاست که در قرآن فرموده:( ما هیچ چیزی را بیهوده نیافریدیم ) حتی صف شهرستانی ها .
اونجاست که توی یه آن تمام شخصیتتو میریزی دورو مثل یه حیوون درنده خوی اولین مینی بوسی رو که میبینی حمله میکنیو دستگیره ی درومیگیری یه چند نفرو که زورشون از تو کمترو له میکنیو زیر فشار اون همه ادمایی که دارن از پشت نیرویی باور نکردنی رو به مرکز ثقل بدنت و ستون فقراتت وارد میکنندو هرآن ممکن که از شدت درد بترکی سوار میشی و بزور خودتو تو یه صندلی که مثل قبر بچه میمونه جا میدی بعد وقتی همه سوار شدند یه چندتا هم روی چارپایه نشستند یه اقا 40-50 ساله با موهای جو گندمی یه سبیل ضایع ویه شکم گردو قلمبو وضع ظاهری جواد (بچه ها طرفو به اسم سید میشناسند احتمال میدم از اونجا که خیلی ضایست یه کاره برگردن بهش بگن جواتی غیر مستقیم بهش بگن بهتر باشه یعنی جواد غیرمستقیم خیلی بهتراز جواد مستقیم همون رابطه ی بین علیت و معولیت خودمون ما هم طرفو به اسم سید میشناسیم شما هم سید بگید. )خب برگردیم سر ماجرا سید سوار مینی بوس میشه و از ته پولای بچه ها رو جمع میکنه سهم لارث خودشو از پولا بر میداره آخ سید مسئول خط و یه جورایی خط نگه داره بقیه پولارو میده به آقای راننده و مینی بوس با ذکر یه صلوات راه میفته واز ترمینال خارج میشه یه نفس راحت میکشیو شکر خدارو بجا میاریو به خودت میگی کی این روز کذایی تموم میشه؟ ولی نمیدونی تازه شروع شده 2روزیا3روز دیگم باید بیای بعدازپلیس راه جاجرود چشات سنگین میشه حال میکنی تا میرسی یه چرت بزنی تا میاد چشات گرم بشه آفتاب میزنه توچشات البته افتابش DMO یعنی یه جورایی نقاشی و فقط نورواسه اذیت کردن چشه والا اصلا گرما نداره وقتی چشاتو باز میکنی میبینی مینی بوس پرده نداره از خودت میپرسی چرا؟ بد یه کم فکر کردن به این نتیجه میرسی از اونجا که فردا جمعست و شهرستانی هایی که دانشگاه ما توشهرشون قرار داره ( منظور از شهر همون شهرستان شهرستانیا فکر میکنند شهرستانی که توش زندگی میکنند شهره و بقیه شهرستانای اطراف روستاست خب بزار فکر کنند به منو تو اصلا ربطی نداره. )آدمای مرتب و منظمی هستند ودر احادیث وروایات این حدیث رو بسیار خوندیم (النظافت ومن الایمان) نظافت از ایمانست یا نظافت نیمی از ایمانست . مهم مفهوم جملست نه معنی اون
بهرحال این احتمال رو میدی که پیشواز جمعه رفتندو پردها رو شستند خدا عالمه از این حرکت چه منظوری دارند.
وقتی به دانشگاه میرسی با پاهای سر شده وبدنه کوفته بدلیل تنگی جا به سمت در ورودی مجتمع دانشگاه راه میفتی وقتی اعلامی رو میبینی که نوشته (( دانشجویان برادر از امدن به دانشگاه در روزای 1شنبه 2شنبه 3شنبه 4شنبه جددا خوداری نمایید و در روزای 5شنبه جمعه وشنبه با ارائه کارت دانشجویی میتوانند داخل شوند))خستگی راه دوبرابر میشه من نمیدونم چرا بجای این اراجیف ننوشتند(( دانشجویان برادر از امدن به دانشگاه غیراز روزهای اعلام شده جددا خوداری نمایند. با تشکر)) یا نوشته هایی شبیه این احتمال وجود داره که میخواستند یه جورایی شهرستانی بودنشونو به رخ بکشن
البته این نکته قابل ذکراست در دانشگاه مذکورکه منم یکی از دانشجواش هستم از مختلط بودن پسرا ودخترا به شدت جلوگیری میکنندیعنی سه روزاخرهفته پسرا بقیش واسه دخترا حتما میپرسی چرا؟ چون بازم در احادیث اومده (نگاه به نامحرم مثل تیری زهرآلود از ناحیه ی شیطان است) خداوند این احادیثو از ما نگیره که اگه این احادیث نبود الان معلوم نبود چه بلایی سر ما میومدوکار ما به کجا میکشید کلا اسلام واسه من جز خیروبرکت چیزی نداشته امیدوارم واسه شما هم همینطور باشه.
بریم سراغ بقیه ماجرا کجا بودم اهان! اما این خستگی چند برابرهم میشه وقتی قیافه حراست رو میبینی که بهترین تصوری میتونم ازش ارائه بدم آقای ماریو (قارچ خور)است که صبح ب اون زودی میگه: اقا کارتتو ببینم (با لهجه ی شمالی بخون).
این داستان ادامه دارد...........
هرگونه کپی برداری از این اثر به منزله توهین به نویسنده این اثر تلقی میشود و پیگرده قانونی دارد
چرا؟
چرا در این سرسرای ماتم سرا
مانده ام تنهای تنها
چراکسی حالم نمیپرسد
چرا کسی احوالم نمیگرد
چرا کسی نمیکوبد به در
..................
................
................
................
چرا لاله باید خونین رنگ باشدچرالاله باید داغدار عاشقی باشد
چرا ما را با لاله نیست سببی
چرا مارا از لاله نیست نصبی
چرا از عاشقی داغش شد نصیب ما
خوشی هایش ماند برای دنیا
................
................
................
چرا مجنون راز عاشقی برملاء کرد
مارا با این درد بی منتها آشنا کرد
چرا از عشوه های لیلی
فقط مجنون شد عاشق لیلی
چرا بوسید مجنون پای سگ را
چرا بنگرید کوی لیلی را
چرا سنگ نشد عاشق شیشه
چراقلب سنگ سنگ شد برای شیشه
................
................
................
هرکه را در خانه ی دل دادمش راه
خانه را تخریب کرد بر سر ماآ
منو تنهایی شدیم همزاد
برگرد دیگر نیم باتو همراز
گرشدی عاشق برگرد
عشق برگشت تو نیز برگرد